آن بهاران لطف شحنه کبریا است
وان خزان تهدید و تخویف خدا است
حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است. که محبوس در آ ب و گل است. بسط و قبض دلها چون گشاده دستی بهار است و فرو بستگی زمستان. شهنه تقدیر را نمی بینی که چگونه این خاک دژم را مواخذه می کند هلا هلا که چه دزدیده ای از خزانه حق و دریای کرم. بر خیز و بازده و باز گو . می گوید هیچ .هیچ. هیچ. و ابرها و بادها و برقها در گذرند که هیچ؟. این هیچ را باز ده! این هیچ را شرح کن!. کلمات شحنه رنگ محبت می گیرد.چون شکر می شود که هین پس شرح این هیچ بگو. ابرها از راه می رسند و باران. باران. باران. وآنگاه بهار.و بهار از راه می رسد با سپاهی از درختان که شکوفه در دست دعا گویان و ثنا خوان و ترانه سرا دستهایشان را به اجابت به آسمان بلند کرده و می گویند ایاک نستعین. بهار همه ایاک نستعین است. خنده گل و تبسم غنچه ها همه ایاک نستعین است. و لشکر پیاده سبزه همه ایاک نستعین است. غلغله ای که در بهار در باغ بر پا می شود و آواز قناری ها و بلبلان همه ایاک نستعین است. صدای پرهای زنبورهای عسل و پروانه همه ایاک نستعین است . و باغ آبستن می شود همه از این ایاک نستعین. نگاه کن . نمی بینی گلها را که چگونه دارند تبدیل به هسته های میوه می شوند. نمی شنوی صدای درختان میوه را، درختان حامله را را که فریاد بر می آورند که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای مهین. تابستان می شود.تابستان گرم فصل استجابت دعای ایاک نستعین است. استجابت دعای ایاک نستعین را همه را درمیوه های انجیرو زردآلو و نارنج و سیب و گلابی نمی بینی. باز شحنه تقدیر دست به تازیانه میبرد. . تازیانه باد پاییزی وزیدن می گیرد و باشدت هرچه تمام تر بر پیکره خاک فرود می آید که بازگو باز چه داری از این خزانه غیب و دریای کرم که عیانش نکرده ای.. و زمین شرمنده و سر افکنده از دروغ نخستین که دیگر هیچ نمانده که نگفته باشم!. پس اکنون نوبت نگفته ها است. تازیانه باد فرود می اید و شحنه در مقام سوال که گفتنی ها ان بود حال باید که از نگفتنی ها بگویی.و پاییز آغاز می شود برگها می ریزندو زر سرخ می شوند. گلهای پاییزی سر از غنچه به در می اورند که ما هنوز نگفته های باغیم.درخاتان دست به دعا بر می دارند که ایاک نعبد. ایاک نعبد. ایاک نعبد است زمستان دعای باغ.و ایاک نعبد شرح همه ناگفته های خاک است در زمستان.که شحنه تقدیر آن را با تازیانه خوف بر ما آشکار می کند. بهار لطف شحنه کبریا است همه شکر است و شور و شکر و خزان تهدید و تخویف خدا است.
حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است که محبوس در آب و گل است. و بدان ای شیر مرد که حق تعالی گرم و سرو و رنج و درد را برای آن بر تن ما می نهد تا نقد جان ما را ظاهر کند. و این آب و گلی که بدنهای ما است در حقیقت مانند همان دزد خاک است که منکر و دزد جانهای ما است. بساطتت دلها سخنان چون شکر شحنه است تا خزاین بهاری تو را آشکار کند و این تازیانه سلوک و قبض و درد و غل و غش را هم از این سان است تا از خزاینه غیب وجود تو میوه های پاییزی وجود تو به عرصه و عرضه آیند.
یا علی تا بعد باقی بقای تان باد
